روزهای شیرین با رادوین عزیزم
سلام به روی ماهت به چشمون سیاهت رادوین عزیزم 
یکشنبه ایی با مامان جون(مادرشوهری) و دوستای خوبش 15 نفر شدیم. خونه دختر خانم قوسی که تازه زایمان کرده بود رفتیم من شما رو خوابوندم تا اگه من نی نی ارتین رو بغل کردم شما اذیت نشی ولی زودی بیدار شدی و نزاشتی من ارتین کوچولو رو بغل بگیرم حتی به مامان جون هم اجازه بغل کردن ندادی.
با دوستای مامان جون کلی گفتیم و خندیدیم و خوش گذروندیم و کلی هم رقصیدیم
بعد دوستای مامان جون میگفتن ما به شما عروس مادرشوهر حسودیمون میشه اخه خیلی باهم خوبید همه جا با هم میرید
بعد گفتن که خدا کنه ما هم همچین عروس خوبی پیدا کنیم منم کلی ذوق مرگ شدم 


اخه واقعا ما مثل دوتا دوست هستیم چیزی از هم پنهون نمیکنیم با هم میشینیم کلی صحبت میکنیم و میخندیم
.
دیشب هم با متین و سامان و مهسا و خاله نگین و ملینا و امیررضا همگی رفتیم جوجه بروستد خیابون ولیعصر. شما خواب بودی و من با خیال راحت نشسته بودم و بعد رفتیم پارس سینا تا 12:30 اونجا بودیم ولی شما بیدار شدی و کمی نق و نوق میکردی ولی بابا احسان شما رو برد کنار حوض باغ بازی میکردی . خیلی خوش گذشت اینقدر من خندیده بودم دل درد گرفته بودم . یه بازی میکردیم که اگه لیوان رو بچرخونیم طرف هر کسی افتاد باید به سوالهای ما راست شو جواب بده . واییییییییییییییییییی یه سوالهای از هم میپرسیدیم که دیگه من از خنده منفجر شده بودم 
بدترین سوال از امیررضا پرسیده شده بود
......بوق ..........بوق .....................................
دیشب هوا کمی سرد بود و رادوین نازم کمی سرما خرده و زیاد حوصله نداره ولی الان بهتره . صندلهای من رو میپوشه تو خونه راه میره خیلی خوشش میاد 
ساعت خوابش کمی تغییر کرده 9 شب میخوابه تا 6 صبح و ما که خودمون نمی تونیم 9 شب بخوابیم 11 12 میخوابم ولی 6 صبح که رادوین بیدار میشه و من با چشمهای پف کرده و گیج مجبور میشم که بلند بشم . بعد از ظهر ها هم نمیخوابه و کلی بازی و شیطونی میکنه کافی هست که یه گربه تو کوچه و خیابون ببینه دنبالش میدوه و پیشت میکنه . این حرکت رو بابام بهش یاد داده . 




روزهای شیرین با رادوین عزیزم